X
تبلیغات
خاطرات یک دانشجوی پزشکی ( پاییز )
خاطرات یک دانشجوی پزشکی ( پاییز )
 
قالب وبلاگ
آخرای اسفند بود. آره . 28 اسفند ماه راه افتادیم که بریم مسافرت. مقصدمون شمال بود.  حدود ساعت 11 راه افتادیم. عصر هم رسیدیم و مستقر شدیم. قرار بود نتایج 16 فروردین اعلام بشه ولی نمی دونم چی شدش که دقیقا 28ام اسفند نتایج رو اعلام کردن. ساعت حدود 5-6 بود که فهمیدم نتایج اعلام شده. استرس تمام وجودم رو گرفته بود. حالا ما هم هیچ جوری به اینترنت دسترسی نداشتیم. وای فای که نبودش . با موبایل هم نمی شد به اینترنت وصل شد. دیگه به یکی از دوستام در تهران سپردم که بره و چک کنه. رفت و چک کرد ولی گفتش نتیجه ام نیومده.  شماره ملی و نام پدر و مشخصاتم رو بهش دادم که فرم مخصوص رو پر کنه تا ببینیم چی می شه. خلاصه شب رو با کلی استرس و بی خوابی سپری کردم. فردا صبح رفتم کافی نت شهرک. رفتم توی سایت سنجش پزشکی. مشخصاتم رو وارد کردم. نتیجه ای نیومد. فقط نوشتش که (( در حال بررسی است. به زودی نتیجه شما اعلام خواهد شد)) رفتم کنار دریا. 2 ساعت بعد برگشتم. نتیجه نیومده بود. برگشتم. ظهر شد. ناهار خوردم . رفتم کافی نت ولی نتیجه نیومده بود. خلاصه یادمه اون روز کلی پول کافی نت و اینترنت دادم ولی نتیجه من نیومده بود. نتیجه همه اومده بود به جز من. خدا از مسببانش  نگذره. خیلی اذیت شدم. دم سال تحویل هنوز توی برزخ بودم و نگران نمره ام بودم. اول فروردین شد. منتظر بودم ساعت 9 شه برم ببینم نتیجه اومده یا نه. که اون موقع هم نیومده بود. دیگه می دونستم که حالاحالا ها بایستی منتظر باشم. با این وجود روزه 5-6 دفعه می رفتم توی سایت سنجش ولی بی فایده بود.       

جای شما خالی مسافرت خوبی بود. فقط حیف که استرس علوم پایه همه جا همراه ما بود. 5 فروردین برگشتیم تهران. خانواده رفتن خانه و من بلافاصله رفتم وزارت بهداشت.رفتم داخل و مشکلم رو به متصدی گفتم. متصدی هم می گفت امکان نداره . نمره همه رو ما اعلام کردیم. خلاصه رفتیم طبقه ی مربوط به سنجش پزشکی. یکی دو تا منشی بودن. اونها هم می گفتن کارشناس اجراییمون نیست. کاری از دست ما بر نمی یاد. برو آموزش دانشگاهتون. اومدم پایین. توی سالن اصلی وزارتخونه یه سری دانشجو وایستاده بودن . از شهرهاشون اومده بودن برای اعتراض. رفتم پیششون و پرسیدم base قبولی چند بوده. یه مقدار در مورد امتحان و نمره باهاشون صحبت کردم و بعدش هم رفتم دانشگاه. حالا رسیدیم دانشگاه، همه در ها یا پلمپ هستن یا کسی نیستش. از نگهبان هم پرسیدم، گفتش کسی امروز نیومده. رفتم اون یکی ساختمون. اون یکی هم هیچ کس توش نبود. چشمتون روز بد نبینه. فردا هم همین آش بود و همین کاسه. ما راه افتادیم این ور ، اون ور برای اطلاع از نمره مون که نتیجه ای نداشت. داشتم دیوونه می شدم. کل عیدم خراب شد. همش استرس داشتم که قبول شدم یا نه. پنجشنبه و جمعه هم که تعطیل بود همه جا و من همش منتظر بودم شنبه بشه. بلاخره شنبه 9 فروردین رسید. اول رفتم دانشگاه . کسی نبود. بعدش رفتم وزارت بهداشت. همون طبقه اول وقتی مشکلم رو به متصدی گفتم، زنگ زد کارشناس اجرایی. مشخصاتم رو بهش داد و بالاخره اونجا بود که فهمیدم قبول شدم. دقیقا تمام کارهایی رو که اون موقع انجام دادم و حس خوشحالیی که داشتم حتی صحبتهایی رو که اون موقع با اون متصدی داشتم رو یادم هستش. حتی دقیقا یادمه ماشینم رو کجا پارک کردم. بعدش یادم اومد نمره صادق هم نیومده. بهش زنگ زدم . اون هم ازم خواست نمره اش رو بپرسم. اون هم قبول شده بود.   

بلاخره بعد از کلی اتفاق و خاطرات خوب و بد، دوران علوم پایه به پایان رسید و وارد فیزیو پات شدیم. از هفته دیگه فیزیو پات شروع می شه. 


برچسب‌ها: علوم پایه
[ 93/01/19 ] [ 20:58 ] [ ]
داغونم.حوصله ام حسابی سر رفته. 10 روزی از علوم پایه می گذره و همچنان بلاتکلیف. نمره ام رو حساب کردم . لب مرز هستم. خلاصه نمی دونم کدوم طرفی هستم. آیا من با موفقیت از سد علوم پایه خواهم گذشت؟ یا نه، دوباره سری بعد بایستی امتحان بدم؟ گیجٍ گیج هستم. صبح ها ساعت 9ونیم 10 بیدار می شم. مستقیم میام سر اینترنت و سرچ می کنم ببینم خبری از اعلام نتایج هست یا نه!!! بعدش می رم فیسبوک می چرخم. بعدش هم نهار و دوباره اینترنت و بعدش هم خواب بعد از ظهر. 6 بعداز ظهر بیدار میشم و دوباره می رم سر کامپیوتر. خلاصه شدیم مثل جوان های بیکار . نه به 1 ماه پیش که همش درس می خوندیم . نه به الان که همش بیکاریم. خواستم برم سرٍ کار ، دیدم نَرَم بهتره. صبر کنم ، ببینم نتیجه ها چی میشه. بعدش برم سر کار. خلاصه بیکارٍ بیکاریم. آخه کار هم باشه، حوصله ندارم. باورتون می شه. مدام منتظر نتایج هستم. یکی می گه 23 اسفند جواب می یاد. یکی می گه 25 اسفند جواب می یاد. یکی می گه 28 اسفند جواب می یاد. یکی می گه 20 فروردین جواب می یاد.آخر ما متوجه نشدیم بالاخره چه زمانی نتایج اعلام خواهد شد؟اگه کسی می دونه به ما هم بگه و بنده را از انتظار برهاند. خدا کنه قبول بشم. جمعه ی هفته پیش یه دفعه زد به سرم که برم مشهد. ظهر از طریق اینترنت یک بلیت رفت و برگشت خریدم. خلاصه شب با قطار رفتم مشهد. شنبه صبح ساعت 11 رسیدم مشهد. مستقیم رفتم حرم.نماز ظهر رو خوندم و بعدش هم رفتم نهار. دوباره بعد نهار رفتم حرم و تا ساعت 10 شب زیارت کردم.شب هم با قطار ساعت 12 شب، به سوی تهران راه افتادم. زیارتٍ خیلی خوبی بود. از اون روز تا حالا هم که اوضاعم اینی هست که گفتم.  

خدا کنه تا قبل از عید نتایج بیاد وگرنه با این بلاتکلیفی، عیدم هم خراب می شه. دعا کنید قبول شم.


برچسب‌ها: علوم پایه
[ 92/12/23 ] [ 22:51 ] [ ]

دیروز رفتم دانشگاه کارت ورود به جلسه ام رو بگیرم. بچه ها بودن. همه داشتن راجع به نکات خیلی ریز و خفن صحبت می کردن . من هم هاج و واج مونده بودم که اینا چی می گن. آخه کلی از مطالب امتحان رو اصلا نرسیدم نگاه بندازم. از بس که وقت فرجه هامون کم بود. کلا 1 هفته وقت داشتیم. آخه یکی نیست بگه می شه توی یه هفته کل دروس 5 ترم رو خوند؟ نه آخه می شه؟؟؟؟؟؟؟؟ 

همه اش هم تقصیر آموزش بود. تا 1 هفته مونده به علوم پایه برامون امتحان گذاشت. یادش اومده بود که یکسیری از امتحانات رو ازمون نگرفته .                   خلاصه کاملا تضعیف روحیه شدم. ناامید برگشتم خونه . گرفتم خوابیدم. عصر هم یه سری نمونه سوال زدم. مدام ذهنم درگیر این بود که نکنه سوال ها لو بره!!!!!!!!!!!!!!!!!! این قسمت محرمانه است و نمی تونم بگم ولی یه سری شایعاتی شنیدم که اعصابم رو داغون کرده بود. شب ساعت 12 خوابیدم و صبح هم رفتم سر جلسه......  ادامه اش برای بعدا الان خسته ام...


راستی دارم نظرات شما عزیزان رو جواب می دم. 65 تا نظر تایید نشده داشتم که 20 تاش رو جواب دادم. بقیه اش رو هم به زودی جواب خواهم داد.


خدایا کمک کن علوم پایه قبول شم


برچسب‌ها: علوم پایه
[ 92/12/16 ] [ 0:19 ] [ ]
فردا پانزدهم اسفند است. روزی که امتحان علوم پایه دارم. فقط خدا می دونه که این چند وقته چی کشیدم. ان شاء الله موفق خواهم شد.


برچسب‌ها: علوم پایه
[ 92/12/14 ] [ 18:39 ] [ ]
از همه شما عزیزانی که به وبلاگ من سر می زنید متشکرم. همچنین از همه بزرگوارانی که نظر می دن هم نهایت تشکر رو دارم. مطمئن باشید نظرات همه تون رو می خونم و به وبلاگ همه شما سر زدم. ولی این روزا سرم خیلی شلوغه. خیلی درس دارم. خیلییییییی. اصلا وقت نمی کنم که بیام وبلاگم رو آپ کنم و از خاطرات و اموراتم بنویسم . ماه آینده امتحان علوم پایه دارم. من موندم و کلی درس نخونده. دعا کنید علوم پایه همین سری قبول شم. راستی امتحان باکتری با موفقیت پاس شدم. با نمره 10 .               

بازم ازتون ممنونم. کامنت و نظرهم بدین. مطمئن باشید همه شون رو می خونم ولی با عرض معذرت وقت برای پاسخ دادن بهشون رو ندارم. ولی مطمئن باشید بهشون جواب خواهم داد.       

[ 92/11/09 ] [ 21:41 ] [ ]
فردا روز موعوده. روزی که من امتحان قلب دارم. ان شاء الله حتما حتما پاس می شم. خیلی خوندم. خدا خودش شاهده ، خیلی خوندم. الهی به امید تو...


برچسب‌ها: درس قلب
[ 92/11/02 ] [ 1:2 ] [ ]
مطالب زیادی دارم برای نوشتن. حرفهای زیادی هم دارم که بگم ولی وقت اصلا ندارم. اصلا. زمان امتحاناته و سخت مشغول درس خواندن هستم. دارم خون می خونم. چون پس فردا  امتحان خون دارم. چهارشنبه هم امتحان دستگاه قلب دارم. ان شاء الله هر 2 تاش رو پاس می کنم. بایستی پاس کنم...


برچسب‌ها: درس قلب, امتحانات
[ 92/10/28 ] [ 11:38 ] [ ]
بلاخره اومدیم تهران. ترم 2یی ها امتحان دستگاه قلب رو جابجا کردن و من فقط 1 روز برای این درس وقت دارم و رسما یعنی بیچاره شدم . اول ماه رفتیم مشهد.. چند دفعه با علی فتاحی حرفم شد. با خشایار هم اساسی دعوام شد ولی بعدش دوست شدیم. راستی یه ماشین هم خریدم. پراید 132.

امروز پرشیا دستم بود. 2دفعه تصادف کردم. داستانش مفصله ، اصلا وقت ندارم بگم. این ترم ، در به در بودیم. هر کدوم از کلاسهامون یه جایی برگزار می شد. خدایا کمکم کن امتحانات نزدیکه و من هیچی بلد نیستم. علوم پایه رو که دیگه هیچی... 

[ 92/09/28 ] [ 18:11 ] [ ]
هفته سختی را پشت سر گذاشتم. صبح ها یک جلسه باکتری تئوری و سپس به صورت گروهبندی کلاس های عملی شروع می شد. استاد بسیار سخت گیری داشتیم. فوق العاده سخت گیر. آزمایشگاه ها را پشت سر می گذاشتیم و هم زمان امتحان کتبی آن و تشخیص لام و انجام امتحانات عملی و رنگ آمیزی لام را هم در این 2 روز آخر انجام دادیم. امتحانات کتبی را خوب دادم و از پس آن خوب بر آمدم . امتحان تشخیص لام را نیز نمره خوبی گرفتم. و روز آخر نیز سخت ترین قسمت و مهمترین قسمت امتحان را داشتم . روز قبل کلی برای امتحان خونده بودم. تا ساعت 12 خونه سعید بودم و با حمید رضا درس می خوندیم. بعدش هم برگشتم خوابگاه ، رفتم اتاق رضا ، تا ساعت 4 صبح باهاشون و البته بچه های دندانپزشکی درس می خواندم. بعدش برگشتم اتاق خودم ، پیش فرخ. تا ساعت 5 صبح هم با فرخ دوره می کردم.5 خوابیدم تا 6. 7 هم رفتم دانشگاه. خلاصه ساعت 8:20 نوبت گروه من رسید. کارها و مراحل امتحان عملی را به خوبی پیش می بردم . اول تشخیص افتراقی لوله های آزمایش بود. مراحل را درست انجام دادم. سپس نوبت به تشخیص plate بود. آن را هم درست تشخیص دادم. سپس نوبت به تهیه پلیت و لام و رنگ آمیزی لام رسید. رنگ آمیزی لامم تمام شده بود که استاد اتمام امتحان را اعلام کرد و یه دفعه برگه ها را جمع کرد. نتونستم زیر میکروسکوپ لامم رو ببینم و تشخیص بدم. همه هاج و واج مونده بودیم که چه کنیم. چون در گروه ما هیچ کس نتوانست این مرحله را کامل به اتمام برساند. بعد فهمیدیم استاد 7 دقیقه وقت به ما کمتر داده !!!!  حتی لام تحرک را نیز نتوانستم تهیه کنم.  این هم از امتحان عملی ما!!! ولی استاد برگشت گفت پاس می شم، چون بقیه کارهایم را درست انجام دادم. البته بگم پاس شدن این درس خیلی سخته ها. فکر نکنید درس آسونیه!!!! مخصوصا با استادی که ما داریم. خلاصه امروز، روز آخری بود که ما در قشم کلاس داشتیم و فردا برای همیشه از قشم خداحافظی می کنم!!!!
برچسب‌ها: باکتری عملی
[ 92/08/12 ] [ 18:23 ] [ ]
خیلی دوست دارم برم یه کشور خارجی زندگی کنم به خصوص آلمان یا سوئد. مدام خودم رو توی اون کشورها در حال گشت و گذار در شهر فرض می کنم. خدا کنه یه روزی این آرزوها به واقعیت تبدیل بشه. خدایا کمکم کن. کاش که زودتر این دوران دانشجویی با موفقیت تمام شه و برم. یعنی می شه؟؟؟


عید قربان مبارک


برچسب‌ها: آرزو
[ 92/07/24 ] [ 10:5 ] [ ]
بالاخره کلاس های قشم شروع شد. همان روزهای اول زمزمه هایی مبنی بر تعطیل شدن دانشگاه قشم و انتقال تمام کلاس ها در تهران شنیده می شد. یکی می گفت کلاس ها از انتهای آذرماه به تهران منتقل می شود. دیگری می گفت ، از اواسط آبان ماه به تهران بر می گردیم. بالاخره جلسه هفته پیش  توسط هیئت رئیسه دانشگاه تشکیل شد و تصمیم نهایی برای تعطیلی تمام کلاس ها در قشم و انتقال همه دانشجو ها به تهران قطعی شد . ادامه کلاس ها در تاریخ 15 آّبان در تهران خواهد بود. بعضی دانشجویان خوشحالند و بعضی ناراحت. کلا همه چیز به هم ریخته. این خبر در جزیره پیچیده. از طرفی خیلی از دانشجویان بایستی هزینه رهن خانه هایشان را از صاحب خانه بگیرند که در این زمینه دچار مشکل شده اند. بعضی ها بایستی ماشینشون رو بفروشند که دلالان هم با قیمت پایین ازشون می خرن. از طرفی بنده هم که خوابگاهی هستم بابت یک ترم 3 میلیون تومان برای خوابگاه پرداخت کرده ام.  از 15 مهر آمدم قشم و 15 آبان هم می رم تهران. یعنی بابت 1 ماه ، 3 میلیون تومان پرداخت کردم . دیروز کلی با مسوول اجرایی دانشگاه سر این موضوع بحثم شد. جواب قانع کننده ای نداد و کاملا غیر منطقی صحبت می کرد. طرف برگشته می گه: تهران هم برو خوابگاه . !!!!  به جای اینکه جواب عاقلانه بده همش سفسته می کرد. حال اون هم خوب نیست . همه دارن سرش غر می زنن. خودش هم داره بی کار می شه. مطبش رو بایستی ببنده. همه نگهبان ها و خدمه هم دارن بیکار می شن. حدود 65 خانوار دارن بیکار می شن. همه شون ناراحتند ولی خب کاریش نمی شه کرد. به جاش دخترای کلاس خیلی خوشحال هستند. می رن تهران پیش خانواده هاشون. وقتی چهره شون رو می بینی برق شادی و خوشحالی توی چشمهاشون دیده می شه. و اما من هم یه مقدار دلم گرفته. از اینکه بایستی از اینجا برم. 4 سال از بهترین روزهای عمرم رو اینجا سپری کردم . تک تک نقاط شهر خاطره دارم. تکه تکه نقاط ساحل خاطره دارم. در هر نقطه از شهر با دوستام خاطره دارم. واقعا گاهی اوقات یاد گذشته می افتم بغض در گلوم گیر می کنه. ولی خب کاریش نمی شه کرد. بالاخره به روزی بایستی از اینجا می رفتیم. واقعا هم قشم شهر خوبی هست. شهر خلوت و آرام و امنی برای زندگی هستش. یاد تهران که می افتم، اعصابم خرد می شه. ترافیک، شلوغی ، آلودگی و... . زمان زیادی در راه هستیم . بعدش هم که رسیدی، خدا نکنه کلاست کنسل بشه وگرنه دوباره بایستی همون راه رو برگردی. نصف روز رو هم که کلا در راه رفت و برگشت هستیم. نمی دونم این تهران چی داره که بچه ها اینقدر دوستش دارن. به دختره می گم چرا دوست داری بری تهران؟ برگشته می گه : تهران پیش پدر مادرم هستم . یه لحظه فکر کردم دارم با دختر بچه 5 ساله صحبت می کنم. مثلا دختر 20 ساله هستش . نمی دانم چرا این قدر بعضی ها بچه هستند. به نظرم یه نفر که قراره پزشک بشه ، بایستی به اندازه کافی روحش بزرگ باشه که سختی های فراوانی رو بتونه تحمل کنه. بعضی همکلاسیهام تحمل دوری از خانواده هاشون رو هم ندارن چه برسه مرگ بیماران و گذراندن طرح در روستاهای دورافتاده و ... . 

راستی با دشمن قدیمی ام ، هم اتاقی شدم. به قول یکی از نگهبانان دوستی من و اون فرد ، مثل دوستی ایران و آمریکا هستش. به هر کی گفتم باهاش هم اتاقی شدم ، از تعجب شاخ در آورده. اشکالی نداره. یعنی چاره ای نیست. با هم دوست شدیم. 

کلا خوب داره می گذره. گاهی اوقات هم خونه بچه ها می رم.


برچسب‌ها: خداحافظ قشم
[ 92/07/21 ] [ 20:27 ] [ ]
ترم تابستان با همه بی نظمی هاش تمام شد. دستگاه غدد ارائه شد . امتحانش هم گرفته شد اما بجز فیزیولوژیش. نمره ام بد نشده البته بایستی صبر کنم تا نمره آناتومی و فیزیولوژی اش هم جمع زده شود. دستگاه تولید مثل هم همینطور. خدا را شکر هر 2 دستگاه را پاس می کنم. شنوایی هم فقط آناتومیش درس داده شده. بقیه اش را هنوز درس نداده اند.

از هفته آخر ترم 4 شروع شده. اول کلاس های تماس با جامعه و تماس با بیمار رو بایستی در تهران می گذروندیم. 4 روز اول اساتید مربوطه تشریف آوردن و تئوری ها رو درس دادن. البته کلاسی که بهمون داده بودن خیلی کوچیک بود. بچه ها تا دم در، صندلی آوردن و نشستن، طوری که دیگه استاد جایی برای راه رفتن و ایستادن نداشت. بعد از 4 روز نوبت به واحد عملی رسید. کل بچه ها رو 3 گروه کردن. کل پسرها شدن گروه 3. روز اول همگی سوار مینی بوس شدیم و رفتیم سرای احسان. توی راه کلی آواز خوندیم. بنده خدا ، راننده و رزیدنت مربوطه از دستمان عاصی شده بودن ، ولی خب کاریش نمی شد کرد. دیگه جوان هستیم دیگه. احتیاج به شادی داریم.  بعد 1 ساعت رسیدیم به سرای احسان. سرای احسان در واقع مرکزی هستش که بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی رو نگهداری می کنند و بیماران رو تحت نظر دارن. بدلیل میلاد امام رضا (ع) جشن مختصری برپا کرده بودن که بیماران و خانواده هاشان در آن جشن شرکت داشتند. ما هم شرکت کردیم. جشن خوبی بود. بعد نیم ساعت رفتیم سالن ها و قسمتهای مختلف مرکز را دیدیم. در واقع سالن های بزرگی پر از تخت وجود داشت، که بیماران در سالن ها حضور داشتند. سالن ها را می دیدیم و بعضا با بعضی از بیماران و پرستاران صحبت می کردیم. مسوولین هم توضیحاتی در مورد این بیماری و بیماران می دادند. در کل بازدید خوبی بود.

روز دوم : به آسایشگاه کهریزک رفتیم. طبق گفته های راهنمای کهریزک ، این آسایشگاه بزرگترین آسایشگاه مراقبت از سالمندان در کل دنیا می باشد که در واقع موسس آن آقای حکیم زاده بوده. آنقدر بزرگ بود که برای بازدید از کل آن وقت کم آوردیم و بعضی قسمت های آن را بازدید نکردیم. این آسایشگاه ظرفیت نگهداری 1750 نفر افراد سالمند و معلول را داشت. البته بیشتر ساکنین آن سالمندان بودند. در کل بخش های مختلفی اعم از کارگاه معرق کاری، خیاطی و کفاشی ، قالیبافی، مجسمه سازی و .... را داشت که ساکنین این آسایشگاه در این کارگاه ها کار می کردند و مطابق استعداد و علاقه شان، خود را به کار در هر یک از این بخش ها مشغول می کردند. انصافا هم کارهای قشنگ و زیبایی را بوجود می آوردند. تابلو های زیبا، لباس های زیبا و مجسمه و قالی های زیبا...

همچنین این آسایشگاه دارای درمانگاه و سالن فیزیوتراپی مجهزی نیز بود. بخشی مربوط به استرحتگاه ساکنین . نکته مهم ، وجود درمانگاه بسیار مجهز برای بیماران مبتلا به    MS بود. 

واقعا خیلی خوب بود.

روز سوم تا ششم رو بایستی می رفتیم بیمارستان دانشگاه . برای درس تماس با بیمار


این گزارش ادامه دارد...

ع ل و م پ ا ی ه 

[ 92/07/08 ] [ 19:0 ] [ ]
خدا رو شکر تمام نمراتم اومد و همه اش پاس کردم.

بعضی نمراتم خیلی خوب شدن مثل مبانی طبابت. شدم 18. البته نصف کلاس افتادن این درس رو !!!!!!

بعضی درسهام هم بد شدم. مثلا تغذیه شدم 14. ولی خدایی خیلی بد دادم این درس رو .

اعصاب هم شدم 15 و کلیه 12. 

خدایا شکرت...


برچسب‌ها: امتحانات
[ 92/06/12 ] [ 0:55 ] [ ]
بالاخره ترم تابستان تمام شد.

البته هنوز درس شنوایی مونده که قراره پنجشنبه و جمعه ی این هفته برگزار بشه. جالب تر اینکه شنبه ترم 4 ما به طور رسمی شروع می شه و ما شنوایی رو امتحان نداده ایم. خب این هم از ویژگی های دانشگاه ماست.

بذارین یه بار دیگه پروسه ی ترم تابستانم را توضیح بدم براتون.

اول قرار بود فقط دروس قلب برای کسانی که این درس رو افتادن ( از جمله من ) ارائه بدن . پس رفتم و قلب رو انتخاب کردم. بعدش قرار شد دستگاه غدد و تولید مثل       ( تئوری و عملی )هم ارائه بشه. اون دوتا رو هم انتخاب کردم. خب کل واحد های انتخابی من شد 6.4  .  اما در تابستان حداکثر می تونیم 6 واحد انتخاب کنیم پس به ناچار و علی رغم میل باطنی مجبور شدم قلب رو حذف کنم. بعدش اساتید گروه فیزیولوژی حاضر نشدن که قسمت فیزیولوژِی دستگاه غدد و تولید مثل رو تدریس کنند. هر کاری کردیم راضی نشدن. لج کردن و گفتن نه درس می دن بهمون و نه امتحان ازمون می گیرن. بعد یه مدت گفتن کلا دستگاه غدد و تولید مثل ازمون امتحان گرفته نمی شه. بعد یه مدت دوباره گفتن امتحان کل دستگاه منهای فیزیولوژیش ازمون گرفته می شه. بعدش یه هفته مونده بود که ترم تابستان تمام شه گفتن دستگاه شنوایی قراره ارائه بشه. خلاصه تا این لحظه امتحانات تئوری غدد و تولیدمثل رو پشت سر گذاشتیم. امتحانات رو هم خدا رو شکر خوب تونستم جمع کنم. می دونم که پاس می شم. البته بایستی نصف نمره فیزیولوژی رو هم بیارم اما هنوز تدریس نشده. معلوم نیست کی می خوان بهمون درس بدن.

 کلا از این تابستون 3 روز می تونیم استراحت  کنیم چون بقیه اش کلاس بودیم و خواهیم بود. پنج شنبه و جمعه هم کلاس آناتومی شنوایی داریم. خلاصه این ترم تابستان رو همه اش با بی برنامگی و بلاتکلیفی گذروندیم. از شنبه هم ترم 4 استارت می خوره. کلاس های تماس با جامعه داریم. این کلاس ها رو بایستی در مراکز بهداشتی و بیمارستانهای تهران و حومه تهران بگذرونیم. 3 هفته ای طول می کشه. بعدش دوباره بایستی برگردم شهرستان.

دوباره بایستی برای خوابگاه برنامه ریزی کنم. از یه طرف هزینه خوابگاه گرون شده و مقرون به صرفه نیستش. از یه طرف شاید برم هتل. چون هتل ارزون تر در میاد( البته با یه هم اتاقی دیگه) . از یه طرف شاید یه اتاق از سازمان اجاره کنم اما از لحاظ امنیتی زیاد مطمئن نیستم از اون مکان. خلاصه مشغله فکری همیشه هستش .گاهی مربوط به درس و دانشگاه و امتحانه. گاهی مربوط به کاره. گاهی مربوط به خانواده و گاهی مربوط به خوابگاه و دوستان.خوبیش اینه که بالاخره یه جوری می گذرن.


برچسب‌ها: ترم تابستان
[ 92/06/12 ] [ 0:47 ] [ ]
قرار شد ، امتحانات رو برگزار کنن.

پس فردا امتحان تولیدمثل دارم. هیچی بلد نیستم. خدایا خودت کمکم کن...

خدا کنه امتحان بیافته عقب


برچسب‌ها: ترم تابستان
[ 92/06/01 ] [ 23:32 ] [ ]
خدا لعنتشان کند. با این تصمیمشان کل تابستان ما را تباه کردن. قضیه از این قرار است که دانشگاه اعلام کرده از ما که تابستان اومدیم کلاس ، امتحان نمی گیره. دلیلش هم اینه که قسمت فیزیولوژی رو هنوز اساتید محترم درس ندادن. یعنی اعلام کردن در تابستان درس نمی دن. اگه می دونستم درس قلب رو همین تابستان بر می داشتم و شرش رو کم می کردم. حالا با این حساب ترم بعد علاوه بر درس های ترم 4، بایستی درس های ترم تابستان رو هم امتحان بدهم. علاوه بر اون قلب رو هم بهش اضافه کنید. علاوه بر اینها شنوایی رو هم بهش اضافه کنید. 

خدایا خودت کمک کن 



برچسب‌ها: ترم تابستان
[ 92/05/25 ] [ 18:26 ] [ ]
با سلام

امیدوارم طاعات و عباداتتان قبول باشه .

بالاخره با کلی دردسر موفق شدیم دانشگاه رو راضی کنیم تا ترم تابستان رو برگزار کند و امروز به طور رسمی اولین روز ترم تابستانمان بود. در واقع در این ترم، دروس غدد، و تولید مثل رو ارائه می کنند. همچنین درس قلب رو( امان از دست این قلب) پشت این جمله کلی مطلب پنهان شده . لطفا به همین راحتی ازش عبور نکنید!!!!

 دخترها می تونن واحد های عمومی طرح ضیافت رو هم بردارند. 

من هم 2.5 واحد قلب، 1.5 واحد تولید مثل و 2 واحد غدد رو انتخاب کردم. 6 واحدم پر شده و نمی تونم واحدهای عملی غدد و تولید مثل رو انتخاب کنم. نمی دونم چه کار کنم. کاسه چه کنم چه کنم در دست گرفتم . رفتم آموزش گفتم یه جوری این واحدهای عملی رو هم بهم بدین ( 0.4 واحد ) . قبول نکردن. امروز رفتم با مدیر آموزش صحبت کنم، نبودش/ فردا هم می رم. خدا کنه یه جوری قبول کنه. اگه قبول نکنه بایستی قلب ( 2.5) واحد رو حذف کنم ، به جایش اون 0.4 عملی رو بردارم. این تنها راه 4 ترمه شدنم هستش. کلی اعصابم به هم ریخته بخاطر این موضوع. اگه کسی فکر دیگری به نظرش می رسه لطفا راهنماییم کنه. 


مطلب دیگر مربوط می شه به حال و احوال این روزای خودم

حالم از بی معرفتی بعضی آدما گرفته. بعضی آدما خیلی گرگ هستن. تا وقتی به آدم احتیاج دارن، می یان پیشت. وقتی به کمکشون احتیاج داشته باشی، اصلا تو را نمی شناسن. من در طول تحصیلم به خیلی از بچه ها خیلی کمک کردم. همه جوره هم کمک کردم. بنابراین آدم وقتی به کسی کمک می کنه در مقابلش انتظار کمک از طرف مقابلش رو داره. اما اون ها آنقدر ----- که علاوه بر اینکه دست آدم رو نمی گیرن، بلکه جلوی پای آدم سنگ هم می اندازند. برای همین تصمیم گرفتم از این به بعد به هیچ کس کمک نکنم. ( برای دومین بار )

  


برچسب‌ها: ترم تابستان
[ 92/04/29 ] [ 20:3 ] [ ]
دیگه آخرای امتحانات هستش. امروز امتحان زبان داشتم. امتحان سختی بود. خوشبختانه یا متاسفانه علی هم جلوی من بود. طبق معمول هم مگس هستش دیگه کاریش نمی شه کرد. در هر صورت فقط مهمه که پاس شم. 

کلا این سری امتحانات یه مقدار به من سخت گذشت. داستان از این قراره که اوایل امتحانات ما اومدیم برای اینکه نمونه سوالات فیزیولوژِی تنفس در اختیار همه باشه / یه وبلاگ درست کردم/ با موبایلم از سوالات عکس گرفتم و بلوتوث کردم به کامپیوترم و گذاشتم روی وبلاگ. کاش این کار رو نمی کردم چون تا امتحانات آخر بچه ها زنگ می زدن به من و می گفتن جزوه فلان درس رو بذار روی وبلاگ. یعنی یه جورایی شده بود وبلاگ جزوه های کلاس و ما هم شده بودیم مسوول وبلاگ. کار بسیار وقت گیری بود. فکرش رو بکنید شب امتحان زنگ می زنن می گن نمونه سوالات تغذیه کتاب میر رو بذار روی وبلاگ. حالا توی اون اوضاع که درست مونده بایستی از صفحات دونه دونه عکس بگیری بلوتوث کنی به کامپیوترت تازه مگه بلوتوث می شد !!! ( شانس ما بلوتوث مشکل پیدا کرده بود)  بعدش که با تلاش فراوان موفق به ارسال عکس ها به کامپیوتر می شدی بایستی دونه دونه سایز عکس ها رو تغییر می دادی  و آپلود می کردیشون. خلاصه داستانی داشتیم در این ایام. 

اواخر که دیگه نمی ذاشتم روی وبلاگ. بلکه برای بچه ها ایمیل می کردم. این هم وقت گیر بود البته. تازه بعضی از بچه ها می یومدن می گفتم چرا به ما اطلاع ندادی که ایمیل فرستادی برامون؟!!!  دیگه بعضی ها چقدر پررو تشریف دارن .آخه من چی بگم به این بچه ها؟!! از جمله همین علی آقای مگس .

در هر صورت امتحانات پایان ترم 3 هم فقط یکی باقی مونده که امیدوارم این یه دونه هم به خوبی تمام بشه.کلا امتحانات این ترم از ترم پیش بهتر بود . بجز امتحان تغذیه و کلیه که امیدوارم پاس بشم. 

راستی این ماه وبلاگم یک ساله میشه.   

تابستان سختی در پیش دارم. 6 واحد ترم تابستانی برداشتم . غدد، تولید مثل و قلب که ترم پیش افتاده بودم. اگه تمام واحدهای این ترم و ترم تابستانی رو پاس کنم، 4 ترمه می شم. 

راستی فردا اول ماه رمضانه. امیدوارم بتونم در این ماه تمام روزه هام رو بگیرم.

11921217918621016384.jpg


[ 92/04/18 ] [ 19:26 ] [ ]

این مطلب رو از وبلاگ دایره کامل برداشتم. آدرسش رو هم نوشتم: vhttp://dayereye-kamel.persianblog.com

از مطلبش خیلی خوشم اومد


دوستی با بعضی آدم‌ها


دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ای است. هول هولکی و دم دستی باید چشید. این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند، اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها، دل آدم را باز نمی‌کند، خاطره نمی‌شود، فقط از سر اجبار می‌خوریشان که چای خورده باشی، به بعدش هم فکر نمی‌کنی.

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل خوردن چای خارجی است. پر است از رنگ و بو. این دوستی‌ها و این دوست‌ها جان می‌دهند برای مهمان بازی، برای جوک‌های خنده‌دار تعریف کردن، برای فرستادن پیامک‌های صد تا یک غاز. برای خاطره‌های دم دستی و زود گذر. اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند. این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در فنجانی بزرگ. می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوش به حال ترین آدم روی زمینی. فقط نمی‌دانی چرا باقی چای مانده در فنجان، بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر، یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می‌دهد، که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.

باید نرم دم بکشد.
باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی.
باید صبر کنی تا آماده شود.
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی.
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک و خوب نگاهش کنی.
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته و جرعه جرعه بنوشی‌اش و از بودنش لذت ببری و با حضورش زندگی کنی. 

[ 92/04/13 ] [ 13:6 ] [ ]
فرجه های امتحان رو سپری می کردیم. بعضی روزها می رفتم کتابخانه. بعضی روز ها هم می رفتم کتابخانه دانشگاه تا با مهیار و سهیل و خشایار درس بخوانم. روزهای خوبی بود. حیف که همیشه فرجه ها کوتاه است و وقت کم میاریم.


بقیه خاطراتی رو که بایستی اضافه کنم:

ساختن وبلاگ فیزیو

امتحان اعصاب و تماس شب

رابطه با علی

امتحان فیزیو

امتحان مبانی

امتحان کلیه

امتحان تغذیه


[ 92/04/04 ] [ 17:37 ] [ ]
روزهای آخری که دانشگاه بودم غوغایی بود. از یه طرف مسوول آموزش عوض شده بود و قرار بر این شده بود که هر کس می خواد امتحاناتش رو تهران بده و هر کس می خواد امتحاناتش رو همون جا بده. بچه ها مدام سر 2 راهی قرار گرفته بودن که کجا امتحان بدن. یه سری می خواستن همونجا امتحان بدن چون اونجا بهتر می تونستن درس بخونن. یه سری هم تهران چون تحمل هوای گرم اونجا و دوری از خانواده رو نداشتن. من هم می خواستم همونجا امتحاناتم رو بدم اما به 2 دلیل تصمیم گرفتم بیام تهران. یکی هزینه و خرج اقامتم بود . حداقل بلیت رفت و برگشت و خورد و خوراک یه ماه اقامتم 1 میلیون تومنی هزینه داشت. دوم هم هوای گرم تابستانی اونجا. 

یه مسئله دیگه هم این بود که جزوه نداشتیم. از آنجا که قرار بود بیاییم تهران امتحان بدهیم/ چون پیش هم نبودیم می بایستی جزوه هامون رو کامل می کردیم و گرنه در تهران به راحتی نمی تونستیم جزوه از هم بگیریم. چون تا ایام امتحانات همدیگر رو نمی دیدیم. از طرفی فاصله آن قدر از هم دور بودن که به سختی می تونستیم همدیگر رو ببینیم. خلاصه سخت درگیر تکمیل جزوه هامون بودیم. روز آخر بود. پرواز من و مهیار با هم بود . با هم رفتیم فرودگاه ولی آنقدر دیر شده بود که نزدیک بود جا بمونیم . آن قدر وسایلم زیاد شده بود که 30 کیلو اضافه بار خوردم. تازه 2 تا از دخترها منتظر ما وایستاده بودن تا اضافه بارشان رو به ما بدن ولی نمی دوستن که ما خودمان این همه وسیله داریم. خلاصه بار و چمدانم رو تحویل متصدی صدور کارت پرواز دادم که گفت: از این به بعد همه چمدان ها رو با پرواز فردا می فرستیم. هواپیما بیشتر از این جا نداره. ای هم از شانس ما بود. اون دو تا دخترا اون قدر عصبانی شده بودن که نگو و نپرس. چون اولین نفر اومده بودن اما به خاطر اینکه منتظر ما بودن نه تنها اضافه بار خوردن / بلکه چمدان هاشون قرار شد فردا بیاد.


خلاصه سوار شدیم. در طول پرواز خلبان اعلام کرد: 

مسافرانی که قرار شده بود چمدانشان فردا به دستشون برسه نگران نباشند چون چمدانهاشون توی همین هواپیماست...


برچسب‌ها: برگشت به تهران
[ 92/04/04 ] [ 17:34 ] [ ]
سلام

امروز یه مقدار درس هام سبکه برای همین تصمیم گرفتم بعد از مدت ها دوباره بنویسم. از آخرین مطلبی که گذاشتم شروع می کنم. آخرین مطلب مربوط می شه به روزی  که مبانی طبابت داشتیم. 

سر کلاس مبانی نشسته بودم. کلا چون درس بی خودی بود کلا بچه ها همه از این کلاس فرار می کردن. خلاصه من و 4-3 نفر از بچه ها سر کلاس نشسته بودیم و داشتیم با کامپیوتر هامون توی سایت  (پاب مد ) در مورد مسائل علمی تحقیق می کردیم. خسته شده بودم. برای همین تصمیم گرفتم یه سر به وبلاگ خودم بزنم . اومدم بخش نظرات وبلاگم . دیدم یه نظر دارم . نظر فوق رو پایین ببینید:

sar zadan be webloge shoma mano yade khaterate khube termaee mindaze ke tu unja dashtam. rasti yadetun bashe ke ostad shi.v ba kasi shukhi nadare. emtahanesham be khodi khod hamin jurish sakhte.kari nakonid ke sakhtaresh kone,be har hal be nomreye balaye in emtahan vase moadeletun niaz darin. rasti vase emtahanesh hatman voicayee ke ma terme ghabl brgardundimo bekhunid.


جالب بود به طور کاملا اتفاقی یکی از بچه های ترم بالایی وبلاگ من رو با موضوع درس مبانی طبابت خونده بود و نظر فوق رو گذاشته بود. یه دفعه نگاهم رفت به سوی استادمون که دقیقا  در فاصله یک متری از من نشسته بود..استادم هم نظرش جلب شد. 

پرسید چیزی شده؟

 گفتم نه استاد . چطور مگه؟

گفت: آخه بد جوری من رو نگاه کردی.

بعد برگشتم گفتم : استاد من یه وبلاگ دارم که خاطراتم رو توش می نویسم.

گفت: خیلی خوبه . خاطرات درس من رو هم توش بنویس.

گفتم: اتفاقا این کار رو هم کردم . و یه نفر هم اومده یه نظر در مورد شما گذاشته.

نظر رو خوند و گفتش : دقیقا درست نوشته. بعدش خندید و کار خودش رو ادامه داد.


برچسب‌ها: مبانی طبابت
[ 92/04/04 ] [ 17:18 ] [ ]
سلام امام زمان

امیدوارم این پیام رو ببینی. می دونم که بین مایی. تصمیم گرفتم برای مدتی ننویسم. ولی حیفم اومد میلادت رو بهت تبریک نگم. ای امام زمان میلادت مبارک... . هوای ما رو داشته باش.

[ 92/04/02 ] [ 22:23 ] [ ]
سلام

امروز عصر با خشایار و فرخ رفتیم یکی ازشهرهای اطراف. با ماشین فرخ رفتیم. بیکار بودیم گفتیم چی کار کنیم این شد که رفتیم. رفتیم کلی تو پاساژا چرخیدیم و بعدش رفتیم یه آب میوه خوردیم و بعدش منتظر یه ساندویچی شدیم. اما هر چی صبر کردیم نیومد که نیومد. دیگه پاشدیم رفتیم سوار ماشین شدیم و برگشتیم. کل مسیر آهنگ گوش کردیم. خیلی خوش گذشت.

 می خواستم بیشتر بنویسم اما حوصله ندارم .

راستی استاد مبانی قاطی کرد و گفت که هر کی پنجشنیه نیاد / امتحان نمره اش رو کمتر از ۱۰ می ده. آخه خیلی از بچه ها زود تر می خوان بر گردن تهرون.

[ 92/03/07 ] [ 22:51 ] [ ]
سلام

خسته ام و حوصله نوشتن ندارم. داشتم وبلاگ دوستام رو نگاه میکردم. رفتم وبلاگ ( وب نوشته های یک دکترک ) دیدم چه ابتگار قشنگی . اومده مطالبش رو به صورت key word نوشته. این شد که منم تصمیم گرفتم بیام اتفاقات رو به صورت کاملا خلاصه بنویسم.

1-  این هفته رفتم کلاس مهارت مطالعه . با ترم یکی ها داشتم. چون وقتی ترم 1 بودم این واحد رو برنداشتم حالا مجبور شدم بردارم. از بچه های ترم 1 خوشم نیومد. یه جورین. کلی رو مخ استاده کار کردیم تا راضی شد نمونه سوال براش طرح کنیم. اونم تازه استارتش رو من زدم. بقیه اصلا عین خیالشون هم نبود.

2- این هفته امتحان عملی بافت کلیه داشتیم. سخت درس خوندم. 20 شدم . مسوول آزمایشگاه بهم گفت. به این شرط که نمره ام رو به هیچ کس نگم. چون بقیه می ریزن سرش ازش می پرسن. حیف که ضریب این درس خیلی کمه.

3- این هفته امتحان عملی بافت پوست هم داشتم.  خیلی خوندم این رو هم 20 شدم. کلاس هاش دقیقا با کلاس های مهارت مطالعه ام تداخل داشت. یه کاریش کردم.

4- امروز امتحان میان ترم زبان هم داشتم. خیلی خوندم . توکل بر خدا...   سعید همش رو از روی دست نگین زد.

5- دیروز سر کلاس تغذیه استاد برگشت گفت اصلا حضور غیاب نمی کنه. هر کس خواست می تونه سر کلاس نیاد .  من هم مثل یک مرد با شهامت ازش اجازه گرفتم و کلاس رو ترک کردم. همه زل زده بودن به من. بعد از من هم خیلی ها اومدن بیرون. امروز صبح سر کلاس تغذیه  از 50 نفر فقط 5 نفر رفتن سر کلاس. به ما می گن دانشجوی پزشکی نمونه.

6- موضوع اعتکاف: می خواستن به بهانه اعتکاف امتحان  میان ترم زبان رو بندازن عقب که البته برنامه امتحان زبان تغییر کرد.

7- ماجرای تی شرت مشکی و گل رز برای یکی از دوستام به مناسبت روز مرد

8- goodbye party استاد زبان و عکس یادگاری

9- جمعه شب با بچه ها رفتیم کنسرت رضا صادقی . بعد از کنسرت هم تا ساعت ۲ نیمه شب با خشایار بیرون بودیم. خاطره خوبی شد.

10- رفتنم به خونه سعید

11-شب امتحان بافت عملی پوست /خوابیدن در خونه فرشید و گذراندن یک شب با فرشید و رفتیم که میز بخریم

12- خریدن بلیت برای تهران/ پنجشنبه شب این هفته برای فرجه ها می رم تهران.

13- فردا بچه ها امتحان عملی اسکلتی دارن.

14- شب لیله الرغائب رفتم امامزاده. بقیه انگار نه انگار

15- پدرم رفت کنگره مشهد

 16- جلسه پونک؟؟؟

 

خدایا شکرت... آرزویم را برآورده کن....  

    

 

                      

 

 

 

 


برچسب‌ها: روزهای من
[ 92/03/05 ] [ 21:40 ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام
من یک دانشجوی پزشکی هستم.
در این وبلاگ حرف های دلم رو می نویسم. حرفهایی که نمی تونم به هیچ کس بگم. در مورد دوستام. در مورد درسهام . و در مورد استادام.